تبلیغات
بهاران - آیه های زمینی
بهاران

بهاران

آیه های زمینی

دوشنبه 16 بهمن 1396


آنگاه

خورشید سرد شد

و بركت از زمین ها رفت

و سبزه ها به صحرا ها خشكیدند

و ماهیان به دریا ها خشكیدند

و خاك مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یك تصور مشكوك

پیوسته در تراكم و طغیان بود

و راهها ادامه خود را

در تیرگی رها كردند

دیگر كسی به عشق نیندیشد

دیگر كسی به فتح نیندیشید

و هیچ كس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی شگفت رسالت را

مغلوب كرده بود

پبغمبران گرسنه و مفلوك

از وعده گاههای الهی گریختند

و بره های گمشده

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان آینه ها گویی

حركات و رنگها و تصاویر

وارونه منعكس می گشت

و بر فراز سر دلقكان پست

و چهره وقیح فواحش

یك هاله مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

مرداب های الكل

با آن بخار های گس مسموم

انبوه بی تحرك روشن فكران را

به ژرفنای خویش كشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار كتب را

در گنجه های كهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن كودكان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ كهنه را

در مشق های خود

با لكه درشت سیاهی

تصویر می نمودند

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تكیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسد هاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناك جنایت

در دستهایشان متورم میشد

گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی

این اجتماع ساكت بی جان را

یكباره از درون متلاشی می كرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یكدیگر را

با كارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نا بالغ

همخوابه میشدند

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناك گنهكاری

ارواح كور و كودنشان را

مفلوج كرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محكومی را

از كاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناكی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میكشید

اما همیشه در حواشی میدانها

این جانیان كوچك را می دیدی

كه ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد

یك چیز نیم زنده مغشوش

بر جای مانده بود

كه در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاكی آواز آبها

شاید ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ كس نمی دانست

كه نام آن كبوتر غمگین

كز قلب ها گریخته ایمانست

آه ای صدای زندانی

آیا شكوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صدا ها ...                        فروغ فرخزاد


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
baharan2013
');return true;}document.write(''); return false; }