تبلیغات
بهاران
بهاران

بهاران

خوش آمدید

جمعه 6 شهریور 1394







عکس خوش آمد گویی, تصاویر خوش آمد گویی, تصاویر متحرک, عکس حرکتی, welcome img



به شب سلام که بی تو رفیق راه من است

دوشنبه 31 اردیبهشت 1397

به شب سلام که بی تو رفیق راه من است

سیاه چادرش امشب ، پناهگاه من است


به شب که آینه ی غربت مکدر من

به شب که نیمه ی تنهایی سیاه من است


همین نه من در شب را به یاوری زده ام

که وقت حادثه شب نیز در پناه من است


نه بیم سنگ فنایش به دل نه تیر بلا

پرنده ای که قُرق را شکسته آه من است


رسید هر کس و برقی به خرمنم زد و رفت

هر آنچه مانده ز خاکسترم گواه من است


در این کشاکش توفانی بهار و خزان

گلی که می شکند ، عشق بی گناه من است


چرا نمی دری این پرده را ؟ شب ! ای شب من !

که در محاق تو دیری است تا که ماه من است


حسین منزوی


آیه های زمینی

دوشنبه 16 بهمن 1396


آنگاه

خورشید سرد شد

و بركت از زمین ها رفت

و سبزه ها به صحرا ها خشكیدند

و ماهیان به دریا ها خشكیدند

و خاك مردگانش را

زان پس به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یك تصور مشكوك

پیوسته در تراكم و طغیان بود

و راهها ادامه خود را

در تیرگی رها كردند

دیگر كسی به عشق نیندیشد

دیگر كسی به فتح نیندیشید

و هیچ كس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون می داد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زاییدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی شگفت رسالت را

مغلوب كرده بود

پبغمبران گرسنه و مفلوك

از وعده گاههای الهی گریختند

و بره های گمشده

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان آینه ها گویی

حركات و رنگها و تصاویر

وارونه منعكس می گشت

و بر فراز سر دلقكان پست

و چهره وقیح فواحش

یك هاله مقدس نورانی

مانند چتر مشتعلی می سوخت

مرداب های الكل

با آن بخار های گس مسموم

انبوه بی تحرك روشن فكران را

به ژرفنای خویش كشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار كتب را

در گنجه های كهنه جویدند

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن كودكان

مفهوم گنگ گمشده ای داشت

آنها غرابت این لفظ كهنه را

در مشق های خود

با لكه درشت سیاهی

تصویر می نمودند

مردم

گروه ساقط مردم

دلمرده و تكیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسد هاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناك جنایت

در دستهایشان متورم میشد

گاهی جرقه ای جرقه ناچیزی

این اجتماع ساكت بی جان را

یكباره از درون متلاشی می كرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یكدیگر را

با كارد میدریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نا بالغ

همخوابه میشدند

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناك گنهكاری

ارواح كور و كودنشان را

مفلوج كرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

چشمان پر تشنج محكومی را

از كاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناكی

اعصاب پیر و خسته شان تیر میكشید

اما همیشه در حواشی میدانها

این جانیان كوچك را می دیدی

كه ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب

شاید هنوز هم در پشت چشمهای له شده در عمق انجماد

یك چیز نیم زنده مغشوش

بر جای مانده بود

كه در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاكی آواز آبها

شاید ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ كس نمی دانست

كه نام آن كبوتر غمگین

كز قلب ها گریخته ایمانست

آه ای صدای زندانی

آیا شكوه یأس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صدا ها ...                        فروغ فرخزاد


شازده کوچولو

شنبه 14 بهمن 1396


پسر خوانده ام _نی_هیاهو ندارد

چهارشنبه 29 شهریور 1396

پسر خوانده‌ام ـ نی ـ  هیاهو  ندارد
 و چشم غزل  ـ دخترم ـ  سو ندارد

 عجب تنگدستم چه رودست خوردم 
از آن دستهایی كه یك مو ندارد 

پلی بودم آنروز و اینك خرابش
 همانی كه با پشت سر خو ندارد

 غمم مثل تهران بزرگ و دل اما
 بَشاگَرد* تنهاست دلجو ندارد

 دو تا قطب همنام و از هم فراری! 
كه آن سكه ی قلب یك رو ندارد

 چه آرام آمد ، چه موجی به سر زد
 كسی را كه بازو و پارو ندارد

 تكاند از من او آبرو را به چشمی
 كه فهمی ز بلوای ابرو ندارد

سر من به صلح است حوّای جنگی
ذوالاکتاف شهر تو  بازو ندارد

 دلم تنگ ، فائز بخوان كهنه شعری 
كه دل دارد و خال و گیسو ندارد

 چه سرمای لوطی كشی زد به شعرم 
كه حتی گل یخ بر و بو ندارد...   
                                                                                                                                                                 "ناصرصارمی"
 * دهكده‌ای، خیلی پیشترها رفته ازیاد و كاملا بیگانه با شهربارگی و البته مكشوفه در اوایل دهه‌ی شصت در شرق کشور. خوب است در باره‌اش بیشتر بدانیم.

♫❃♥✿  عکس های متحرک میکی موس و مینی موس ♫❃♥✿ خیلی خوشگلن بیا نگاه کن فقط 1


می شود آینه را تا لب دریا ببرم

جمعه 9 تیر 1396

می شود آینه را تا لب دریا ببرم

یعنی از خاطره ها رنج تماشا ببرم


میتوانم بنشینم لب ساحل با چای

دل هر عابر دریا زده ای را ببرم


دوست دارم که به هر موج نگاهی بکنم

بعد از آن پی به پریشانی دنیا ببرم


زخمها خورده ام و خسته تر از آنم که

حرف دیروز به امروز به فردا ببرم


روزگار است که می جنگد و من ناچارم

پرچم صلح در این معرکه بالا ببرم


                             محسن جعفری                    


منزوی

سه شنبه 30 خرداد 1396


 

چه شب بدی است امشب، که ستاره سو ندارد

گل کاغذی است شب بو، که بهار و بو ندارد

 

چه شده است ماه ما را، که خلاف آن شب، امشب

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد؟

 

به هوای مهربانی، ز تو کرده روی و هرگز

به عتاب و مهربانی، دلم از تو خبر ندارد

 

ز کرشمه ی زلالت، ره منزلی نشان ده

به کسی که بی تو راهی، سوی هیچ سو ندارد 

 

دل من اگر تو جامش، ندهی ز مهر، چاره

به جز آن که سنگ کوبد، به سر سبو ندارد

 

به کسی که با تو هر شب، همه شوق گفت و گو بود

چه رسیده است کامشب، سر گفت و گو ندارد

 

چه نوازد و چه سازد، به جز از نوای گریه

نی خسته یی که جز بغز تو در گلو ندارد

 

ره زندگی نشان ده، به کسی که مرده در من

که حیات بی تو راهی، به حریم او ندارد

 

ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش

که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد.

 

حسین منزوی


فرخی

سه شنبه 30 خرداد 1396

هر لحظه مزن در،که در این خانه کسی نیست
بیهوده مکن ناله،که فریاد رسی نیست

شهری که شه و شحنه و شیخش همه مستند
شاهد شکند شیشه که بیم عسسی نیست

آزادی اگر می طلبی،غرقه به خون باش
کاین گلبن نو خاسته بی خار و خسی نیست

دهقان دهد از زحمت ما یک نفس اما
آنروز کخ دیگر ز حیاتش نفسی نیست

با بودن مجلس بود آزادی ما محو
چون مرغ که پابسته ولی در قفسی نیست

گر موجد گندم بود از چیست که زارع
از نان جوین سیر به قدر عدسی نیست

هر سر به هوای سر و سامانی ما را 
در دل بجز آزادی ایران هوسی نیست

تازند و برند اهل جهان گوی تمدن
ای فارس مگر فارس ما را فرسی نیست

در راه طلب فرخی ار خسته نگردید
دانست که تا منزل مقصود بسی نیست 


فرخی یزدی







گرچه مجنونم و صحرای جنون جای منست
لیک دیوانه تر از من،دل شیدای منست

آخر از راه دل و دیده سرآرد بیرون
نیش آن خار که از دست تو درپای منست

رخت بربست ز دل شادی و ،هنگام وداع
با غمت گفت که:یا جای تو یا جای منست

جامه ای را که به خون رنگ نمودم،امروز
برجفا کاری تو شاهد فردای منست

سرتسلیم به چرخ آنکه نیاورد فرود
با همه جور و ستم همت والای منست

دل تماشایی تو،دیده  تماشایی دل
من به فکر دل و خلقی به تماشای منست

آنکه در راه طلب خسته نگردد هرگز
پای پر آبله بادیه پیمای منست 





بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم...

شنبه 20 خرداد 1396

بگذار اگر این بار سر از خاک برآرم
بر شانه ‌ی تنهایی خود سر بگذارم

از حاصل عمر به ‌هدر رفته ‌ام ای ‌دوست
ناراضی‌ ام، امّا گله‌ ای از تو ندارم

در سینه‌ ام آویخته دستی قفسی را
تا حبس نفس‌ های خودم را بشمارم

از غربت ام آنقدر بگویم که پس‌ از تو
حتّی ننشسته ‌ست غباری به مزارم

ای کشتی جان، حوصله کن می رسد آن‌ روز
روزی که تو را نیز به دریا بسپارم

نفرین گل سرخ بر این «شرم» که نگذاشت
یک‌ بار به پیراهن تو بوسه بکارم

ای بغض فرو خفته مرا مرد نگه دار
تا دست خداحافظی ‌اش را بفشارم...


فاضل نظری





تنهایی

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396


"تنها شدم ،اندازه ی دیوانه ها تنها"

چون پیله ای در لشکر پروانه ها تنها


شهری بدون کوچه ام بن بست در بن بست

وامانده در دیوارهای خانه ها تنها


روح غزلهایم به دنبال تو می گردد

مثل شبح سرگشته در ویرانه ها تنها


اسطوره ای هستم که در طول هزاران سال

باید بمانم در دل افسانه ها تنها


ققنوس بودم بی تو شد خاکسترم بر باد

روحم پریشان بین دام و دانه ها تنها


امشب اگر حافظ نیاید با غزلهایش

باید بمانم گوشه ی میخانه ها تنها


صدیف کارگر






پلنگ آهو

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396

پلنگ آهو ! من از تاتار چشمان تو می ترسم

من از لبخند پیدا ، خشم پنهان تو می ترسم


برادرها چنان ترسی به جانم آشنا کردند

که از چاک سر راه گریبان تو می ترسم


من از نسل درختان کویرم از عطش مستم

ولی از روح تبدار بیابان تو می ترسم


و از روح غزل عاشقترم اما نمی خواهم ـ

که آغازت کنم وقتی ز پایان تو می ترسم


صدیف کارگر





مهدی اخوان ثالث

پنجشنبه 31 فروردین 1396


به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند

دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم گناهِ من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها
پرستو ها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!
  1. بیا ای یاد مهتابی...


چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

یکشنبه 29 اسفند 1395

 

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت

بلای غمزه نامهربان خون خوارت

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت

ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم

که روزگار حدیث تو در میان انداخت

نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت تو

برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت

تو دوستی کن و از دیده مفکنم زنهار

که دشمنم ز برای تو در زبان انداخت

به چشم‌های تو کان چشم کز تو برگیرند

دریغ باشد بر ماه آسمان انداخت

همین حکایت روزی به دوستان برسد

که سعدی از پی جانان برفت و جان انداخت



سعدی




ای خوب تر از لیلی بیم است که چون مجنون...

یکشنبه 17 بهمن 1395


 

آن دوست که من دارم وان یار که من دانم

شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم

بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را

بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم

ای روی دلارایت مجموعه زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من

چون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم

با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم

حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم

ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنون

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند

از روی تو بیزارم گر روی بگردانم

در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم

دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل

با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم

در خفیه همی‌نالم وین طرفه که در عالم

عشاق نمی‌خسبند از ناله پنهانم

بینی که چه گرم آتش در سوخته می‌گیرد

تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم

گویند مکن سعدی جان در سر این سودا

گر جان برود شاید من زنده به جانانم


سعدی شیرازی


شهریار

یکشنبه 28 آذر 1395







شعر زیبای استاد شهریار به نام در راه زندگانی



جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را




فریدون مشیری

دوشنبه 3 آبان 1395

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو

«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو


"فریدون مشیری"


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت دانایى: که گرگى خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

هر که گرگش را دراندازد به خاک،

رفته رفته مى‌شود انسان پاک!

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند،

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند...

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند،

گرگهاشان رهنما و رهبرند!

اینکه انسان هست این سان دردمند،

گرگها فرمان روایى مى‌کنند!

این ستمکاران که با هم همرهند،

گرگهاشان آشنایان همند!

گرگها همراه و انسانها غریب،

با که باید گفت این حال عجیب!


"فریدون مشیری"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

            Happy DanceJazz Bass Flower

 

 


مرز جنون

دوشنبه 3 آبان 1395

مرز جنون
کلماتم را
در جوی سحر می‌شویم
لحظه‌هایم را
در روشنی باران‌ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی‌پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی


پاییز عزیز

شنبه 1 آبان 1395


Image result for ‫پاییز‬‎



پاییز من


عزیز غم انگیز برگ ریز...


یک روز میرسم و


تو را می بهارمت...!



((سید مهدی موسوی))



Image result for ‫پاییز‬‎







این گونه که من دوستت می دارم

شنبه 1 آبان 1395


Image result for ‫این گونه که من دوستت میدارم‬‎



این گونه که من دوستت می دارم



حکایتِ بارانِ بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم...
 
شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب٬ بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت می دارم...

شمس لنگرودی


دوستت دارم...

پنجشنبه 15 مهر 1395

Image result for ‫عکس قاصدک پاییزی‬‎










دوستت دارم

شبیه نم نم باران

روی گونه های شهر

شبیه لذت قدم زدن

روی برگ های پاییزی

تو فقط گاهی شعرهایم را بخوان

من تا همیشه

شاعرت می مانم ...


((محمد شیرین زاده))



قاصدک

پنجشنبه 15 مهر 1395

میان آنهمه تلخی مزه قهوه که با روزگارم عجین شده,دلم هنوزبه شیرینی رویاهای کودکانه ام خوش است

میخواهم پشت پنجره اتاقم بایستم و نگاهم عبور آرام قاصدک غلطان پشت شیشه ها را دنبال کند
و
من بازهم مثل کودکی خوش خیال رویاهای آبی ببینم.
کاش اینبار برای من خبر می آورد.
یک خبر خوب ,به شیرینی بیستهای حساب مدرسه.
وبه خوشمزگی لقمه های نان و پنیر مادرانه که ته کیفم لوله میشد.


قاصدک دلم یک خبر خوب میخواهد.
Image result for ‫عکس قاصدک پاییزی‬‎


تعداد کل صفحات: (4) 1   2   3   4   

فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
baharan2013
');return true;}document.write(''); return false; }