تبلیغات
بهاران
بهاران

بهاران

خوش آمدید

جمعه 6 شهریور 1394







عکس خوش آمد گویی, تصاویر خوش آمد گویی, تصاویر متحرک, عکس حرکتی, welcome img



تنهایی

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396


"تنها شدم ،اندازه ی دیوانه ها تنها"

چون پیله ای در لشکر پروانه ها تنها


شهری بدون کوچه ام بن بست در بن بست

وامانده در دیوارهای خانه ها تنها


روح غزلهایم به دنبال تو می گردد

مثل شبح سرگشته در ویرانه ها تنها


اسطوره ای هستم که در طول هزاران سال

باید بمانم در دل افسانه ها تنها


ققنوس بودم بی تو شد خاکسترم بر باد

روحم پریشان بین دام و دانه ها تنها


امشب اگر حافظ نیاید با غزلهایش

باید بمانم گوشه ی میخانه ها تنها


صدیف کارگر



پلنگ آهو

دوشنبه 11 اردیبهشت 1396

پلنگ آهو ! من از تاتار چشمان تو می ترسم

من از لبخند پیدا ، خشم پنهان تو می ترسم


برادرها چنان ترسی به جانم آشنا کردند

که از چاک سر راه گریبان تو می ترسم


من از نسل درختان کویرم از عطش مستم

ولی از روح تبدار بیابان تو می ترسم


و از روح غزل عاشقترم اما نمی خواهم ـ

که آغازت کنم وقتی ز پایان تو می ترسم


صدیف کارگر


مهدی اخوان ثالث

پنجشنبه 31 فروردین 1396

زنده یاد مهدی اخوان ثالث

به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریکِ خدا مانند

دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده
وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستو ها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی

بیا، ای هم گناهِ من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای هم گناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
و من می مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالابِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها
پرستو ها

بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی، اما بپوشان روی
که می ترسم تو را خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند

شب افتاده ست و من تاریک و تنهایم
در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند
پرستو ها و ماهی ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!
  1. بیا ای یاد مهتابی...


چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

یکشنبه 29 اسفند 1395

چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت

که یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت

بلای غمزه نامهربان خون خوارت

چه خون که در دل یاران مهربان انداخت



سعدی


ای خوب تر از لیلی بیم است که چون مجنون...

یکشنبه 17 بهمن 1395


 

آن دوست که من دارم وان یار که من دانم

شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم

بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را

بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم

ای روی دلارایت مجموعه زیبایی

مجموع چه غم دارد از من که پریشانم

دریاب که نقشی ماند از طرح وجود من

چون یاد تو می‌آرم خود هیچ نمی‌مانم

با وصل نمی‌پیچم وز هجر نمی‌نالم

حکم آن چه تو فرمایی من بنده فرمانم

ای خوبتر از لیلی بیمست که چون مجنون

عشق تو بگرداند در کوه و بیابانم

یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند

از روی تو بیزارم گر روی بگردانم

در دام تو محبوسم در دست تو مغلوبم

وز ذوق تو مدهوشم در وصف تو حیرانم

دستی ز غمت بر دل پایی ز پیت در گل

با این همه صبرم هست وز روی تو نتوانم

در خفیه همی‌نالم وین طرفه که در عالم

عشاق نمی‌خسبند از ناله پنهانم

بینی که چه گرم آتش در سوخته می‌گیرد

تو گرمتری ز آتش من سوخته تر ز آنم

گویند مکن سعدی جان در سر این سودا

گر جان برود شاید من زنده به جانانم


سعدی شیرازی


شهریار

یکشنبه 28 آذر 1395







شعر زیبای استاد شهریار به نام در راه زندگانی



جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم

به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را

به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم

که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را

بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی

چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را

چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی

که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را

سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن

که از آب بقا جویند عمر جاودانی را




فریدون مشیری

دوشنبه 3 آبان 1395

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این دلاویزترین حرف جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو

«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو


"فریدون مشیری"


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفت دانایى: که گرگى خیره سر،

هست پنهان در نهاد هر بشر!

هر که گرگش را دراندازد به خاک،

رفته رفته مى‌شود انسان پاک!

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند،

خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند...

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند،

گرگهاشان رهنما و رهبرند!

اینکه انسان هست این سان دردمند،

گرگها فرمان روایى مى‌کنند!

این ستمکاران که با هم همرهند،

گرگهاشان آشنایان همند!

گرگها همراه و انسانها غریب،

با که باید گفت این حال عجیب!


"فریدون مشیری"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

            Happy DanceJazz Bass Flower

 

 


مرز جنون

دوشنبه 3 آبان 1395

مرز جنون
کلماتم را
در جوی سحر می‌شویم
لحظه‌هایم را
در روشنی باران‌ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌دغدغه بی‌ابهام
سخنانم را
در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی‌پرده بگویم
که تو را
دوست می‌دارم تا مرز جنون

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی


پاییز عزیز

شنبه 1 آبان 1395


Image result for ‫پاییز‬‎



پاییز من


عزیز غم انگیز برگ ریز...


یک روز میرسم و


تو را می بهارمت...!



((سید مهدی موسوی))



Image result for ‫پاییز‬‎







این گونه که من دوستت می دارم

شنبه 1 آبان 1395


Image result for ‫این گونه که من دوستت میدارم‬‎



این گونه که من دوستت می دارم



حکایتِ بارانِ بی امان است

این گونه که من

دوستت می دارم...
 
شوریده وار و پریشان باریدن

بر خزه ها و خیزاب ها

به بی راهه و راه ها تاختن

بی تاب٬ بی قرار

دریایی جستن

و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن

و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی قرار است

این گونه که من دوستت می دارم...

شمس لنگرودی


دوستت دارم...

پنجشنبه 15 مهر 1395

Image result for ‫عکس قاصدک پاییزی‬‎










دوستت دارم

شبیه نم نم باران

روی گونه های شهر

شبیه لذت قدم زدن

روی برگ های پاییزی

تو فقط گاهی شعرهایم را بخوان

من تا همیشه

شاعرت می مانم ...


((محمد شیرین زاده))



قاصدک

پنجشنبه 15 مهر 1395

میان آنهمه تلخی مزه قهوه که با روزگارم عجین شده,دلم هنوزبه شیرینی رویاهای کودکانه ام خوش است

میخواهم پشت پنجره اتاقم بایستم و نگاهم عبور آرام قاصدک غلطان پشت شیشه ها را دنبال کند
و
من بازهم مثل کودکی خوش خیال رویاهای آبی ببینم.
کاش اینبار برای من خبر می آورد.
یک خبر خوب ,به شیرینی بیستهای حساب مدرسه.
وبه خوشمزگی لقمه های نان و پنیر مادرانه که ته کیفم لوله میشد.


قاصدک دلم یک خبر خوب میخواهد.
Image result for ‫عکس قاصدک پاییزی‬‎


حکایت ما آدما...

سه شنبه 13 مهر 1395

 





Image result for ‫حکایت ما ادما‬‎

حکایت ما آدم ها …

حکایت کفشاییه که …

اگه جفت نباشند …

هر کدومشون …

هر چقدر شیک باشند …

هر چقدر هم نو باشند

تا همیشه …

لنگه به لنگه اند …

کاش …

خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …

جفت هر کس رو باهاش می آفرید …

تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …

به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…


شعر

سه شنبه 16 شهریور 1395




از گریه‌ی بر خویشتن و خنده‌یِ دشمن

جانکاه تر آهی ست که از دوست برآید


فاضل نظری






نامدگان و رفتگان ، از دو کرانه ی زمان
 سوی تو می دوند ، هان! ای تو همیشه در میان

 در چمن تو می چرد آهوی دشت آسمان 
 گِرد سر تو می پرد بازِ سپیدِ کهکشان

هر چه به گِرد خویشتن می نگرم درین چمن 
آینه ی ضمیر من جز تو نمی دهد نشان

 ای گل بوستان سَرا از پس پرده ها در آ 
 بوی تو می کشد مرا وقت سحر به بوستان
 
 ای که نهان نشسته ای! باغ درون هسته ای 
 هسته فروشکسته ای کاین همه باغ شد روان !

مست نیاز من شدی ، پرده ی ناز پس زدی
از دل خود بر آمدی، آمدن تو شد، "جهان "

آه که می زند برون ، از سر و سینه موج خون 
 من چه کنم که از درون دست تو می کشد کمان

پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم ؟
 کز نفس تو دم به دم می شنویم بوی جان

 پیش تو ، جامه در برم نعره زند: که بر دَرم !
 آمدَمَت که بنگرم... گریه نمی دهد امان ...

هوشنگ ابتهاج







تابنده باش

جمعه 29 مرداد 1395

من نمیگویم درین عالم 



گرم پو، تابنده، هستی بخش 


چون خورشید باش 


تا توانی


پاک، روشن


مثل باران 


مثل مروارید باش


فریدون مشیری

 


قیصر امین پور

پنجشنبه 28 مرداد 1395

قیصر امین پور / با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را



با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را


در هر بتی كه ساخته ام دیده ام تو را


 

از آسمــان بــه دامنـــــــــم افتاده آفتاب؟


یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را


 

هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ


من از تمــــام گلهـــــــا بوییده ام تـــــــــــو را


 

رویای آشنای شب و روز عمــــر من!


در خوابهای كودكی ام دیده ام تو را


 

از هــــر نظر تــــــــو عین پسند دل منی


هم دیده، هم ندیده، پسندیده ام تو را

 


زیباپرستیِ دل من بی دلیل نیست


زیـــرا به این دلیل پرستیده ام تو را


 

با آنكه جـز سكوت جوابم نمی دهی


در هر سؤال از همه پرسیده ام تو را

 


از شعر و استعـــاره و تشبیه برتــــری


با هیچكس بجز تو نسنجیده ام تو را


 

قیصر امین پور



فعل مجهول

پنجشنبه 28 مرداد 1395

فعل مجهول

 

بچّه ها صبحتان به خیر...سلام
درس امروز فعل مجهول است
فعل مجهول چیست می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ می لغزید
صوت ناسازم آنچنان که مگرـ
شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم
حقّ گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زآن میان صدا کردم


ژاله! از درس من چه فهمیدی؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت
ده جوابم بده کجا بودی؟
رفته بودی به عالم هپروت؟

خندهء دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران

خشمگین،انتقامجو،گفتم
بچّه ها! گوش ژاله سنگین است
دختری طعنه زد که:نه خانم
درس در گوش ژاله یاسین است



باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیدهء من
ژاله آرام بود و سرد و خموش


رفته تا عمق چشم حیرانم
آن دو میخ نگاه خیرهء او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیرهء او


آنچه در آن نگاه می خواندم
قصّهء غصّه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود



"فعل مجهول" فعل آن پدریست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد


 دوش شب از گرسنگی تا صبح
خواهر شیرخوار من نالید
سوخت در تاب و تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید



از غم آن دو تن،دو دیدهء من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود


گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و نالهء او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهرهء همچو برگ لالهء او


نالهء من به ناله اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصّهء غم توست
تو بگو،من چرا سخن گفتم؟


"فعل مجهول" فعل آن پدریست
که تو را بی گناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد.

سیمین بهبهانی


مولوی

شنبه 5 تیر 1395

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازین بیخبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیفست سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه است این دل اشارت می کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته است عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

ای نشسته تو درین خانه پر نقش و خیال

خیز ازین خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست 

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو


مولانا



عکس نوشته ها............

پنجشنبه 3 تیر 1395


















































































زندگی

پنجشنبه 6 خرداد 1395







زندگی جیره مختصریست
مثل یك فنجان چای
و كنارش عشق است
مثل یک حبه قند
زندگی را با عشق
نوش جان بای






زندگی جیره مختصریست

مثل یك فنجان چای

و كنارش عشق است

مثل یک حبه قند

زندگی را با عشق

نوش جان باید كرد…

(سهراب سپهری)


تعداد کل صفحات: (3) 1   2   3   

فهرست وبلاگ
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها
baharan2013
');return true;}document.write(''); return false; }